
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

یکی بود یکی نبود، یه خدا بود و یه دنیای کبود، که همه بهش می گفتن آسمون ، یه زمین بود یه شهر یه غریب با یه جاده که مسافری نداشت .
توی این شهر غریب زیر سایه ی دوتا بید بلند، که هنوز مجنون مجنون نبودن ، یه کسی شاید مث یه پسرک همیشه دنبال گمشدش می گشت .
اما اون گمشدشو ندیده بود فقط از شدت غصه غروبا یه چیزی مثل بلور لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش می ریخت .
گونه هاش از غم اونی که نمی دونست کیه خیس بارون می شدن .
چند تا پاییزم گذشت و هنوز پسرک قصه ما مات مبهوت و اسیر نگاهش به جاده بود و دلش می خواس یه روز بپرسه از پرستوها که مسافرش همون که : اما پسرک نشونه ای نداشت
نمی دونس اونی که قراره از راه برسه با چشاش چند تا گل مریمو جادو می کنه
باز نگاش به قلب چندتا شاپرک تیر می زنه شبنمو از چشای چند تا غریب پاک می کنه آیا اصلأ اون می یاد؟ پسرک دیوونه بود دیگه طاقتش مث عمر گلا رفته بود از کف، پرپر شده بود.
یه شب نیلی و شفاف تو یه پاییز قشنگ وقتی آدما همه تو خواب و رویاشون بودن پسرک دستاشو برد به آسمون ، با همون لحنی که برگای مسافر با درخت حرف می زنن، با خدا غرق تمنا شد و راز.
وسط درد و دلش یه چیزی مثل یه مرغ با دوتا بال طلایی و یه پرواز لطیف از رو آسمون آرزوش گذشت. پسرک عاشق عاشق شد و بعد چند تا قطره اشک پاک لبای غنجه آرزوشو تر کرد و گذشت، پسرک فهمیده بود یه کسی که مثل هیچکس نباشه یه روزی مثل یه رؤیای عجیب میاد و رو غصه هاش خط می کشه ، مشقای صبرشو امضاء می کنه، زبون فرشته های عاشقو یادش می ده، اما اون چه شکلیه؟
پسرک همیشه با گفتن این سؤال سخت خوابو از چشمای غمزدش می روند.
آدمای سرزمین پسرک همشون بنفش و قهوه ای بودن ، شایدم یه دستشون خاکستری ، مثل غم وقتی رو برفای زمستون می شینه . اما پسرک خودش چه رنگی بود ؟
هیچ کسی جواب این معمارو بلد نبود .
پسرک با بچه ها تو کوچه ها دوس نمی شد پسرک تو بازیا همیشه داوری می کرد. پسرک دوستی نداشت ، شایدم داشت و اونارو دوس نداشت ، آدم عجیبی بود . عاشق چشمای خیس و دلای ابری پاک که می خوان با یه اشاره برسن به آسمون اما دوره راهشون .
پسرک به جاده و به پنجره سپرده بود که اگه یه روز یه چیزی مثل وحی ، مث الهام ، از مسیر انتظارشون گذشت ، نذارن بازم بره . بگن اینجا یه کسی پشت چند تا در بسته ، زیر این سقف کبود عمریه منتظره ورود یه مسافره .
روزا مثل هم گذشت پسرک چاره ای جز دعا نداشت ، شبا اون بود و نیاز و آسمون اما دنیا واسه اون همیشه این جوری نموند .
یه روزی که مثل هیچ روزی نبود ، یه فرشته یه کسی که مثل هیچ کسی نبود با دوتا چشم نجیب که دل تموم آدما رو مبتلا می کرد با یه لبخند قشنگ و صورتی مث برگای گلای شمدونی با نگاهی که پر از عشق به یک چلچله بود اومد و واسه همیشه دل پسرک رو برد عوضش غصه هاشو ازش گرفت .
پسرک حالا دیگه تنها نبود ، اون حالا یه چیزی داشت که مث عروسکای بچه های همبازیش دیگه خریدنی نبود چون خدا اونو برای پسرک آورده بود
اسم قهرمان رؤیاهای سبز پسرک همونی که پسرک عاشق چشماش شده بود همونی که پسرک با دیدنش دیوونه شد اسم بی نظیری بود اسم زیبا چقدر به چهره ی اون می اومد . همونی که پسرک سفارش نشونی شو به جاده کرد عاقبت اومد و موند خلاصه زیبای نازنین ما از همون نگاه اول دل پسرک رو برد به یه جایی که نمی دونم کجاست . شاید از کهکشونای آسمون دورتره ، شایدم همسایه ی ستاره هاست . آره زیبا شده بود عشق نیاز پسرک زندگیش بود و همین .
پسرک یه روز دلو به دریا زد ، تو چشای ناز زیبا نگا کرد و با یه شرم آروم و نجیب و موندنی گفت به اون دوست دارم ، ولی اون چیزی نگفت ، تو سکوتش پر اون حرفایی بود که اگه یه وقتایی گفته نشه قشنگ تره .
شب اون روز عجیب ، پسرک با دلی آروم و سبک با یه آتیش بزرگ که تموم دلشو سوزونده بود به امید داشتن یه دلخوشی که فقط تو دنیا اون صاحبشه چشماشو بست و تو رؤیاهاش نشست .
پسرک با عشق این فرشته ی صبور و ماه و موندنی خیلی بی بهانه زندگی می کرد . پسرک فقط با عشق این فرشته رفع تشنگی می کرد ، یاد زیبا شده بود راز طلوع زندگیش ، مگه از دوری اون خوابش می برد ؟
شب تا چند ساعتی با عکس اون حرف نمی زد ، تا تموم اتفاقاتی که اون روز واسه اون افتاده بودواسه زیبا نمی گفت خواب به چشماش نمی رفت ، سحرم وقتی که چشماش دیگه داشت رو خم می رفت آرزو می کرد تو رؤیاهاش ببینه فرشته رو .
اما پسرک حالا یه غصه داشت ، یه غم خیلی بزرگ ، رنگ گلهای بنفشه تو غروب ، رنگ بغضی که شقایق می کنه ، رنگ پرواز یه قو از رو یه دریاچه ی سرد ، می دونین غصه ی پسرک چی بود ؟
پسرک می گفت : اگه یه روز یا شب تلخ زیبای اون سوار بالای سرنوشت بشه ، اگه تقدیر اونو یک جا ببره ، اگه یه پسر دیگه شبا دعا کرده باشه ، اگه اون قبول کنه بخواد با سرنوشت بره بره پیش پسره ، پسره عاشقش بشه ، اگه وقتی رفت دیگه یادش بره یه کسی پشت یه انتظار زرد داره از دوری اون اینجوری پرپر می زنه ، اکه من مثل جزیره های دور دریاها توی خاطرات اون واسه ه میشه نا پدید بشم ، اگه اون یادش بره یه پسری دیوونشه ، اگه از پیشش بره دق می کنه .
من دیگه غصه هامو به کی بگم ، کی میاد گوش کنه که چرا یه روز، یه کسی گفته به من بالای چشمت ابرو ا .
پسرک یه مدتی توی بهار شب و روز کارش همیشه گریه بود ، چاره ای جزین نداشت ، گاهی لابه لای گریه هاش یه کم دعا می کرد .
اینروزا تا یه کسی حرفی به پسرک می زد گه تحملش براش ساده نبود روبروی چشای زیبای نازش می نشست و بهش می گفت : ببین نازنین اینا به شیشه های آرزوم دارن سنگ می زنن ، با حرفاشون بال دلم رو می شکنن . اون موقع زیبای نازنین ما با یه شیوه ی عجیب و خیلی نرم و ساده آرومش می کرد گاهی دلداریش می داد و بعدشم بهش می گفت : اینو هم مثل بقیه زود فراموشش کنه. پسرک فقط به حرفای فرشته گوش می داد زندگیش بود همین یه دلخوشی ، کسی که از آسمون از اون بالا اومده بود تا نذاره پسرک بیشتر از این بین آدمای خشک و قهوه ای بی پناهی بکشه . حالا پسرک دوباره مثل قبل داره از زندگی و آدما نا امید می شه ، حق داره زیبای اون اگه بره دوباره اون می مونه با عالمی آدم بد ، آدمایی که گلای باغچه رو دوس ندارن ، آدمایی که رو برگای غریب پاییز بشه پا می ذارن ، دلشون برای بارون شدید تنگ نمی شه ، رعد و برق که می زنه پنهون می شن تو خونشون ، یعنی من با اینا زندگی کنم ؟
این سؤال داشت دیگه دیوونه تر از پیشش می کرد هی نشست و غصه خورد اما راهش این نبود ، پس یه شب نشست این ماجرا رو واسه هر کسی که گمشده داره ترجمه کرد ، تا یه روز برای زیبای عزیزش بخونه شاید اون بهش بگه چیکار کنه .
پسرک همین یه عشق و توی این دنیا داره ، جون هرچی گل نیلوفر تنها توی مرداب خوابیده ، شما ها بهش بگین کجا صبوری می فروشن ، این دوا فقط دس فرشته هاس .
زیبا چی ؟ اگه بره تحملم تموم می شه دوباره می شم همون پسرک گذشته ها منتها دیوونه تر .
خلاصه زندگی این پسرک گل خارا و گلای کوچیکه ، حقیقته که توحاشیش فقط با خط سرخ یه کسی از آسمون نوشته : زیبا جون بمون تو بری موندن من معنی دیوونگیه .
آخرین حرفم اینه :
تو بری آخر این زندگیه
گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده
هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه
یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده
ساااااااده ده ده ده ده ده ده ....
ده ده ده ده ده ده
وقتی که می رفتیم با پای پیاده
گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده، ساده، ساده
هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه
یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده
این بارونه چشمام تمومی نداره
آخه دلم برای تو یه بیقراره قراره قراره
گفتی نمی خوامت عاشقت نمیشم
گریه هاتم دیگه برام فایده نداره
دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمی کردم
اینجوری عاشقت بشم
ولی دیدی که عاشقت کردم
اما من واسه تو میمردم
دوسم نداشتی غصه می خوردم
آخرش دل تو رو بردم
آخرش دل تو رو بردم
گفتی منو می خوای چی کار تنها برو هر جا می خوای برو
وقتی که می رفتیم با پای پیاده
گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده، ساده، ساده
هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه
یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده
واسه تو میمردم غصتو می خوردم
یواشکی عکستو با خودم می بردم،می بردم،می بردم
تا صبح میشستم کنار عکست
بیدار میموندم غصتو می خوردم
دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمی کردم
اینجوری عاشقت بشم
ولی دیدی که عاشقت کردم
اما من واسه تو میمردم
دوسم نداشتی غصه می خوردم
آخرش دل تو رو بردم
آخرش دل تو رو بردم

سلام به همه ی دوستای نازنینم
خوبین ؟؟؟؟![]()
خدا رو شکر منم زنده ام نفسی میاد و میره ![]()
خیلی از شما که البته نسبت به من یه دنیا لطف دارین گفته بودین مطالبم عمگینن خب دیگه به بزرگواری خودتون ببخشین .![]()
حالا واسه اینکه از اون حالت بیاد بیرون یه مطلب یه کم طنز و بعدش هم یه آهنگ دوست داشتنی که می دونم همتون دوسش دارین .
خداکنه خوشتون بیاد ![]()
![]()
![]()
بهترین شوهر منم
یک پسر خوشکل ولیکن بی دلارم دخترک
مثل مجنونم ولی لیلی ندارم دخترک
خوش به حال تو که هستی صاحب شغلی شریف
بنده هم سگدو زنان دنبال کارم دخترک
تو به روی اسب شادی یکه تازی می کنی
من ولی بر قاطر غمها سوارم دخترک
شاعری طنازم و خوش خلق و خوی و مهربان
از بدیهایم بگویم ؟ پاچه خوارم دخترک
نه مرا سقفی بود تا زیر آن جا خوش کنم
نه زمینی تا در آن شلغم بکارم دخترک
گر تو گردی همسر این شاعر یک لا قبا
سکه می گردد یقینا کارو بارم دخترک
اهل کهنوجی و من حامی وردآوردی ام
زین همه کهنوج را من دوست دارم دخترک
الغرض ساده بگویم بهترین شوهر منم
بعله را فوری بگو چون بی قرارم دخترک
هر چه می خواهد دل تنگت بگو با شعر طنز
ریش و قیچی را به دستت می سپارم دخترک
اینم یه شعر یکی از ترانه های داریوش

ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ... التفاطی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ... تا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود ... جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی ... همره غیر به گلگشته گلستان باشی
هر زمان با دگری دست به گریبان باشی ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی ... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ... به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود ... غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود ... تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست ... موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد ... هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من ... مردم و آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم
مدتی هست که حیرانمو تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانمو تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانمو تدبیری نیست ... خون دل رفته ز دامانمو تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانمو تدبیری نیست ... چه توان کرد پشیمانمو تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ... عاجزم چاره ای من چیست چه تدبیر کنم
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی سر به روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ... نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند ... قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو ... از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز ... از تو شرمنده ای یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات
گوشه ایی گیرم و من بر نیایم سوی ات ... نکنم بار دگر یاد قد دلجوی ات
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکوی ات ... سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات
بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خویش ... ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد ... جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی ... یار شو با من بیمار چه می پر هیزی
چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ... نه حدیثی کنی ازهار چه می پرهیزی
که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چین برافروزن و یکبار به ما حرف مزن
درد من کشته شمشیر بلا می داند ... سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند
پاکبازم همه کس طوق مرا می داند ... عاشق همچو من از نیست خدا میداند
چاره ای من کن و مگذار که بیچاره شوم ... سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو بقدر از همه کمتر باشم ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کی ... طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
سبزه ای دامن نسرین تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم
اله اله ز که این قائله اندوخته ایی ... کیست استاد تو اینها ز که آموخته ایی
این همه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم ... همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم ... هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم
خورده بر حرف درشت من آزرده مگیر ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم ... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی بنگاری سهل است ... سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

كلامي براي گفتن ندارم
چيري برايم نمانده جز بقاياي قلبي سوخته ولاشه احساسي مرده
كابوسي تلخ است يا خوابي شيرين
كه بو مي آيي تا در آغوشم كم شوي و شادمانه بر پهناي صورتم بغلتي
ديگر عقل و احساسم با هم ستيزه ندارند
حتي جنون هم جرات ورود به دلم را ندارد
گامهايم سست شده و جام روانم لبريز از تهي است
با اينكه زيباترين لحظه هايم را به پاي ساده ترين دقايقت ريخته ام
هرگز نفهميدي كه عاشقترين هستم
مدتهاست كه واژگان ماتم و غربت برايم تكراري و قديمي شده اند
فقط و فقط فكر مي كنم بلكه بهانه اي براي زنده ماندنم پيدا كنم اما افسوس . . . دريغ. . .
چيزي جز حسرت پرواز در خود نمي يابم
نخواستم به يادم باشي
تنها از تو مي خواهم گلهاي سرخ با دلهاي كوچك آسمانيشان چيزي نفهمند
چون وقت رفتن از اين اتاق تاريك و بي روح است
بدرود تنهايي ، بي كسي ، زندگي

